لحظه های پر تپش

امروز روبه روی ضریح امام رضا ایستادم . نزدیک که  میشدم پاهایم شل شد. ناخودآگاه اشکم می ریخت . نمیدانستم به اقا چه بگویم . ابتدا یرای دوستم دعا کردم که خدایا کمک کن  آزمایش چشمش مشکلی نداشته باشه . بعد هم برای اندمین بار خواستم که خدا بهم صبر بده . اگر میتوانستم دوری اش را تحمل کنم دیگر همه چیز حل بود . دلم خیلی گرفته . شمارم رو توبلک لیست گوشیش گذاشته . کاش من هم میتونستم به راحتی اون ، فراموشش کنم .

دلم میخواد سرمو بذارم روی شونه کسی و اینقدر گریه کنم که راحت بشم . بغض گلومو گرفته . روزگار نامردی های زیادی در حقم کرد.

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:6 توسط امیدوار| |

به نام خدا  

تصمیم گرفته ام ادامه داستان زندگی این یکسالم را تا آن جایی که یادم مانده است بنویسم .داستان کمی سری است ولی اشکال ندارد که شماهم بدانید . ابتدا از گفتن ان شرم داشتم ولی الان ان را لازم میدانم

ادامه ماجرا ...

دیگر پدرو مادرم هر دو مخالف بودند . ولی میشد پدرم را راضی کنم ولی راضی شدنم مادرم کار من نبود .(یادمه ، همون شبی که مادرم مخالفت کرد ، با برادرم عکاسی رفتم و از اونجا بهش گفتم منو ببره مزار شهدا .با این که کمی تعجب کرد ولی قبول کرد . همون جا از خدا خواستم اگه صلاحه خودش درست کنه و جلوببره ) همان روزی که به رضا گفتم پدرم موافقت کرده و گفته که باید حسابی تحقیق کنیم ،این خوشحالی به یک روز هم نکشید . رضا از من عکس میخواست . میگفت ان عکسی که من دیده ام سفید افتاده ای ، در حالی که تو گفته ای رنگ پوستت گندمی است . خیلی عجله داشت و میخواست هرچه زودتر ببیند . دو – سه تا عکس از صورتم با گوشی سونی اریکسونم گرفتم ولی خیلی بد می افتاد وخودم هم خوشم نمی امد . بدتر از اون چیزی که فکر میکردم میشد ولی رضا اصلا به من مهلت نداد که کمی فکر کنم و از طریق دیگری عکس بگیرم که کیفیت بهتر باشد و من هم همان عکس را فرستادم .

قرار بود که همان روز با پدرش به مشهد بروند چون فرداش روز زیارتی امام رضا (ع) بود . به منم گفت بیام تا اونجا حضوری همدیگه رو ببینیم ولی من امادگی نداشتم به این سرعت خودمو برسونم .

وقتی عکس رو فرستادم ، تو جاده بود و با گوشیش به اینترنت وصل شده بود و عکسمو دید . اول جوابمو نمیدادولی بعد گفت که ظاهر من برایش جالب نیست .گفت که نمیتوانم او را ارضا کنم . بهانه خوبی داشت ، میگفت کمتر دختری میتواند مرا ارضا کند.چیزی نگفتم و نا راحت شدم . کمی دلم شکست  . میدانستم متوجه نیست و روزی میداند که اشتباه فکر میکرده است ولی چیزی بهش نگفتم ، یه طورایی اون روزا نمی خواستم خودم را بهش بندازم و غرورم را بشکنم .خداحافظی کردم و گفتم ایشالله که زن زیبایی گیرت بیاد . دوباره پیام زد و گفت که باید برام ارایش کنی تا زیبا بشی (از آن موقع تا مدتی اعتماد به نفسم را از دست داده بودم ). گفتم اینکه وظیفه هر زنی است . دیگر یادم نیست...

حرفهایش ارامم میکرد .ولی از ان موقع خوابمم کم شده بود و استرس عجیبی داشتم ،رضایت مادرم برام خیلی مهم بود . ولی متاسفانه حرفها و صحبتهای رضا که  هر دفعه بهانه ای می اورد و سرد میشد ، باعث شد که اول تکلیفم را با رضا مشخص کنم ، قبل از اینکه اختلافم با خانواده شروع بشه . من واقعا باید دل گرم از رضا میشدم و میدانستم که پشتم هست . نه اینکه هر روز خودش یک بهانه ای می اورد . من نمیدانم چرا دیگر شروع میکرد . به حساب خودش عذاب وجدان داشت ولی این عذاب وجدان برای من مصیبت شد .

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 1:9 توسط امیدوار| |

نمی دانم نفرین کسی است یا امتحان  است که به این درد بی درمان مبتلا شده ام . دردی که بیشتر از یکسال در وجودم هست و لحظه ای راحتم نگداشته است . بعضی موقع ها این شعر را ناخود اگاه زمزمه میکنم :

دردعشقی کشیده ام که مپرس  \ سوز هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر  کار\دلبری برگزیده ام که مپرس

این دو بیت ،شرح حالم را کمی می گوید .نمی دانم چه کنم . تمام وجودم متوجه اوست . دیگر برایم مهم نیست که او چقد به من فکر میکند و چه قد علاقه اش کمتر از گذشته به من شده است . تمام روح و جسمم درد میکند . واقعا نمی دانم چه کنم .

درمان این درد چیست؟
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 0:24 توسط امیدوار| |

گرچه عمریست که آمیخته با جان منی

بیخبر از حال من و از حال پریشان منی

پاتش عشقی و افروخته در جان و دلم

چشمه اشکی و در دیده گریان منی

برد شوریگی من ز دل آرام تو را

تویی آن بحر که آشفته ز طوفان منی

نازها داری و دانی که خریدار توام

دردها دارم و دانم که تو درمان منی

امشب از بوی تو کاشانه من غرق گل است

چون ندانند حریفان که تو مهمان منی

از بن هر مژه باران گهر میبارم

تا تو چون گنج نهان در دل ویران منی

تا رمیدی ز من ای روشنی چشم امید

نگه گمشده از دیده حیران منی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:32 توسط امیدوار| |

روز و شب با درد او یا سوختم یا ساختم

 

آنقدر آگه ز احوالم نشد تا سوختم

 

در گلستانی که برق عشق آتش بر فروخت

 

من نهالی خشک بودم گر سراپا سوختم

 

شعله ای بودم که یک دم بود نور افشانیم

 

در شب تاریک هستی برق آسا سوختم

 

من ز جمع عاشقان چون شمع نام آور شدم

 

گرچه در خلوتسرای خویش تنها سوختم

 

شعله ور ای آتش حسرت از آن  گشتی که من

 

خرمن صد آرزو را در تو یکجا سوختم

 

پاتش عشق من و خورشید از من شعله ایست

 

چون نسوزم عالمی را منکه خود را سوختم

 

نیست بی دردان محفل را خبر از سوز من

 

آن چراغم من که در این بزم بیجا سوختم

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:38 توسط امیدوار| |

بدور عمر که در رفتنش شتابی بود

گذشته خوابی و آینده چون سرابی بود

ز عمر کوتهم ای بی خبر چه میپرسی ؟

بروی موج فنا خنده حبابی بود

من از فسانه هستی جز این نمی دانم

که حیرتی و فربی و خورد و خوابی بود

نرفت تیرگی از راز سر به مهر جهان

اگر چه در دل هر ذره آفتابی بود

ز راز این شب تاریک کی شوی آگاه ؟

ترا که عمر گریزنده چون شهابی بود

خجل ز گردش دیوانه وار خود بودند

اگر به کار زمین و زمان حسابی بود

نبود هیچ ، به جز پرده سیاه وجود

میان ما و سعادت اگر حجابی بود

نداشت تلخی او ذوق مستی از دنبال

اگر به جام تو ای زندگی شرابی بود !

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:47 توسط امیدوار| |

مژده ای جان بلا دیده که جانان اینجاست

آنکه بخشد به دل مرده من جان اینجاست

بکجا میروی ای ابر گریزان امید ؟!

که دل سوخته ای تشنه باران اینجاست

جلوه با پرتوبی رنگ کجا خواهی کرد ؟

برو ای ماه که خورشید درخشان اینجاست

صبح اگر خنده بیجا نکند جا دارد

آنکه خورشید برآرد ز گریبان اینجاست

گر بمینای تو یک قطره اشک است بریز

شرمسارم مکن ای دیده که مهمان اینجاست

اگر ای غنچه دل ! میل شکفتن داری

آنکه ریزد ز لبش بوی بهاران اینجاست

بنشین ای گل شاداب بچشم تر من !

که چمنزار ترا چشمه باران اینجاست

زلف آشفته او لانه مرغ هوس است

جای نالیدن دلهای پریشان اینجاست

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 19:1 توسط امیدوار| |

 

دلم خیلی گرفته ، یک هفته هست که خبری ازش ندارم .

 خدایا این چه مصیبتیه . میخوام بهش اس بزنم . هرچه باداباد ...

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 13:34 توسط امیدوار| |

میدونستم مامانم مخالفت میکنه ولی بلاخره باید میگفتم . مخصوصا که رضا گفته بود اگه راستشو نمیگی همین الان تموم کنیم ، گفت زندگی که اولش با دروغ شروع شه دوامی نداره . وای چه حس بدی بود وقتی با مامان صحبت کردم با هزار تا دعا ونذر . مامان برخورد بدی کرد و اصلا نگذاشت من منظورمو بگم ، با اینکه یه دروغ کوچیک هم گفتم که ما ازسایت دیگه ای آ شنا شدیم . ولی مامان گفت همین که از سایت اشنا شدید خیلی بده و جواب مردمو چی میدهید ؟ اصلا قانع نشدم . متاسفانه مشکل من و مامان همیشه همین بوده که حرف همدیگه رو نمی فهمیدیم و درک نمی کردیم .

به رضا گفتم .اون هم گفت رابطه ما دیگه تموم شد. ولی من نمی تونستم،  رضا همون کسی بود که تو آرزوهام داشتم و و اقعا برام سخت بود که اینطوری ، به این راحتی تموم بشه . ازش فرصت خواستم که دوباره صحبت کنم . روز بعد با بابا صحبت کردم و بر عکس اون که مامان میگفت که با با اگه بفهمه عصبانی میشه ، خیلی منطقی برخورد کرد . البته تا اون موقع مامان این قضیه رو بهش نگفته بود ، و گرنه حرف بابام ، حرف مامانم میشد .

گفت باید تحقیق کنیم ، خیلی خوشحال شدم . به رضا گفتم .اونم خوشحال شد و تعجب کرد . البته این خوشحالی زیاد باقی نموند . روز بعد حرف بابا همون حرفای مامانم شد و برگشتم سر خط .

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:55 توسط امیدوار| |

همون شب عباس (داداشم که قبل از اینکه ازدواج کنه ، خیلی با هم خوب بودیم و از وقتی که رفت تنها شدم ) از شهرستان به طور سرزده امد ، خیلی خوشحال شدم و از طرفی هم رضا پیام زده بود و شماره همراهشو نوشته بود و گفته بود با من تماس بگیرید . اس زدم و خودمو معرفی کردم . کمی با پیامک خودشو معرفی کرد و او هم همون اول اظهار علاقه کرد ، حقیقتش از این کارش خوشم نیومد . دوست داشتم اول منو بشناسه بعد نظرشو نسبت بهم بگه ، که بعد بهش گفتم .گفت من تا 12 شب سرکارم بعد تماس میگیرم . تصویر 3در 4 از همدیگه دیده بودیم . برای همین موافقت کردم که اولین صحبتو با رضا شروع کنم .

ساعت 12 شد ، هوا هم سرد بود ، مجبور شدم که برم داخل ماشین (که متاسفانه همون شب اول خانوادم شک کردن ) راستی از خانوادم نگفتم . من تک دختر خانواده و فرزند سومم با سه برادر . خانوادم  خیلی مذهبی و اصالتی اند و در خانه بیشتر امور به وسیله مادرم اداره می شود یه جورایی زن سالاری .

رفتم داخل ماشین . خوش صحبت بود ، برعکس من که کاملاهول شده بود . البته ماشاالله کمی پرحرف . مجال نداد که منم خودمو معرفی کنم . گفت که : از دروغ خیلی بدش میاد ، پدرش دو تا زن داره که ازش پرسیدم چرا ؟ گفت که چون وضعش خوب بوده اون موقع اینو بهم گفت .  

 روز دوم تونستم کمی وقت ازش بگیرم و از خودم صحبت کنم . گفت که باید با خانوادم صحبت کنم . من میخواستم باهاش هماهنگ کنم که طوری همدیگه رو ببینیم و یا جور دیگه که نگیم آشنایی ما از سایت بوده ولی متاسفانه رضا با پدرش قبل از اینکه به من بگه مشورت کرده بود و طریقه آشنایی هم گفته بود .

خسته شدم کافیه ... اگه دوست دارین که از بقیه ماجرام بدونید یه نظری بدید که انرژی بگیرم

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:14 توسط امیدوار| |

Design By : Night Melody